تبليغاتX
مشتوک - مشتوک // حسرت یک روز بارونی ( برای خاموش کردن این ته سیگار نیم سوخته)
نیمه شب برق ها را خاموش می کنم ، پنجره را باز و سیگارم را روشن ...

 

دلم لک زده واسه یه دل سیر بارون ... توی هوای ابری گرم زمستون

بارون غوغا می کرد ... یه جای خشک روی بدن و لباسهامون باقی

نمونده بود . اونقدر زیاد اومد که آب از کاپیشنهامون نفوذ میکرد . اما

 هنوز سه تایی داشتیم زیر بارون توی پارک فیطریه قدم می زدیم و

اون ها هم سعی می کردن منو منصرف کنن . انگار محمد بابام بود و

اون یکی مامانم ...  می خواستم خ.ک. کنم اما اون روز زندگیم فرق

کرد .       اما حالا یه چیز هایی منو رنج میده ...

             پشیمانی روزهایی که نیامده  (ندامت از آینده ای که در راه است)

هوس یه دل سیر خواب کرم  .  دل خوش سیری چند ؟


اینها رو تابستون پارسال نوشته بودم . و حالا اتفاقی پیداش کردم و اینجاست .

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 17:9 | لینک  |