پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386
دلم لک زده واسه یه دل سیر بارون ... توی هوای ابری گرم زمستون
بارون غوغا می کرد ... یه جای خشک روی بدن و لباسهامون باقی
نمونده بود . اونقدر زیاد اومد که آب از کاپیشنهامون نفوذ میکرد . اما
هنوز سه تایی داشتیم زیر بارون توی پارک فیطریه قدم می زدیم و
اون ها هم سعی می کردن منو منصرف کنن . انگار محمد بابام بود و
اون یکی مامانم ... می خواستم خ.ک. کنم اما اون روز زندگیم فرق
کرد . اما حالا یه چیز هایی منو رنج میده ...
پشیمانی روزهایی که نیامده (ندامت از آینده ای که در راه است)
هوس یه دل سیر خواب کرم . دل خوش سیری چند ؟
اینها رو تابستون پارسال نوشته بودم . و حالا اتفاقی پیداش کردم و اینجاست .
نوشته شده توسط صادق در ساعت 17:9 | لینک
|