تبليغاتX
مشتوک - پشیمان نیستم
نیمه شب برق ها را خاموش می کنم ، پنجره را باز و سیگارم را روشن ...

 

من نتونستم . . . چه درباره ی وبلاگ ... چه دوستی ... چه عاشقی

و حتی در مورد یک دوست داشتن ساده یا دادن یک نامه . .. من تا به

حال کلی نامه برای اینو اون نوشته ام که هیچکدومو نتونستم به دست

مخاطبهاشون بدم .

این وبلاگ هم تنها دلخوشی منه . حالا هم که باید برم شهرستان .

من کنکور همون رظته و شهری که می خواستم قبول شدم . هر چند

خیلی ها فکر می کنن سخته برای یه آدم ... به هر حال من می رم

به شهر زنده ها و این برای من نیمه عمر و نیم زنده یا شاید نیم مرده

خوب باشه و حتی یه امتیاز و شاید من هم روزی زنده شوم .

و فعلا به جز چایی خوش عطر جلوم که برای خوردنش باید پا روی

عهدم و البته سلامتی ام بگذارم و این سیگاری که تا مشتوک سوخت

و من بهش لب نزدم بهترین خاترات من اند و به زیبایی تلخی طعم چای اند 

وقتی که آدم با یه عالم خستگی توی برف و سرما از راه میرسه و می چپه 

زیر کرسی . .. اما اون خاطرات هم مثل پدر بزرگ من سریع گذشت و حالا هم

مادر بزرگم فکر میکنه که مرده و پیش اونه .         خداحافظ شهر کثیف تهران

و به امید فرو ریختن آسمان خراشهای بلندت . خداحافظ

 

                   

نوشته شده توسط صادق در ساعت 12:32 | لینک  |