من نتونستم . . . چه درباره ی وبلاگ ... چه دوستی ... چه عاشقی
و حتی در مورد یک دوست داشتن ساده یا دادن یک نامه . .. من تا به
حال کلی نامه برای اینو اون نوشته ام که هیچکدومو نتونستم به دست
مخاطبهاشون بدم .
این وبلاگ هم تنها دلخوشی منه . حالا هم که باید برم شهرستان .
من کنکور همون رظته و شهری که می خواستم قبول شدم . هر چند
خیلی ها فکر می کنن سخته برای یه آدم ... به هر حال من می رم
به شهر زنده ها و این برای من نیمه عمر و نیم زنده یا شاید نیم مرده
خوب باشه و حتی یه امتیاز و شاید من هم روزی زنده شوم .
و فعلا به جز چایی خوش عطر جلوم که برای خوردنش باید پا روی
عهدم و البته سلامتی ام بگذارم و این سیگاری که تا مشتوک سوخت
و من بهش لب نزدم بهترین خاترات من اند و به زیبایی تلخی طعم چای اند
وقتی که آدم با یه عالم خستگی توی برف و سرما از راه میرسه و می چپه
زیر کرسی . .. اما اون خاطرات هم مثل پدر بزرگ من سریع گذشت و حالا هم
مادر بزرگم فکر میکنه که مرده و پیش اونه . خداحافظ شهر کثیف تهران
و به امید فرو ریختن آسمان خراشهای بلندت . خداحافظ
