تبليغاتX
مشتوک
نیمه شب برق ها را خاموش می کنم ، پنجره را باز و سیگارم را روشن ...

 

سلام . من باز هم اومدم . شاید با خودتون دارید می گید  oh shet دوباره این پیداش شد

 یادمه پارسال این موقع سمت بالای دریاچه گهر بودیم .

و امسال در تنهایی دارم می دقم .   ... توی این روزگار . شما ها چرا خفه خون گرفتید

و یه بار نه حالی از ما می پرسید و نه سراغی از ما می گیرید . چی شد ؟ نه به اون

زمان ها که هر روز دو سه نفر سراغ ما رو می گرفتند نه به حالا که دو سه ماه گذشته

و فقط میشه گفت ... تو دهن آدم بی مرام و رفیق نیمه راه .

به زودی دوباره برمی گردم ... با حرف های نو و بویی تازه و رنگی کهنه. تا اون موقع

به درک .

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 19:9 | لینک  |