جمعه بیست و چهارم آذر 1385
تا به حال تن مرده اي كه سرد و كبود شده را در آغوش گرفته اي ... دست
بي جانش را فشرده اي ... آن را حركت داده اي كه ببيني وقتي رهايشان
مي كني چگونه بي جان و انگار بي حركت ، به پايين مي افتد ...؟ آيا اشك
ريخته اي روي دستانش وقتي آنها را بالا آوردي و صورتت را كف دستانش
گذاشتي ؟
اينجا هوا گرم است . نزديك بخاري كه نشسته ام ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط صادق در ساعت 18:17 | لینک
|
جمعه دهم آذر 1385
فكر مي كردم آن بدترين اتفاق زندگيم دارد فراموش مي شود
اما مادرم با تمام حماقت جلو آمد و تولدم را تبريك گفت .
يادتان باشد ... خاطرات نفرت بار كسي را برايش هدريه نفرستيد .
نه راه پیش داری و نه پس .
نوشته شده توسط صادق در ساعت 20:51 | لینک
|
