تبليغاتX
مشتوک
نیمه شب برق ها را خاموش می کنم ، پنجره را باز و سیگارم را روشن ...

 

تا به حال تن مرده اي كه سرد و كبود شده را در آغوش گرفته اي ... دست

بي جانش را فشرده اي ... آن را حركت داده اي كه ببيني وقتي رهايشان

مي كني چگونه بي جان و انگار بي حركت ، به پايين مي افتد ...؟ آيا اشك

 ريخته اي روي دستانش وقتي آنها را بالا آوردي و صورتت را كف دستانش

 گذاشتي ؟

اينجا هوا گرم است . نزديك بخاري كه نشسته ام ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صادق در ساعت 18:17 | لینک  | 

فكر مي كردم آن بدترين اتفاق زندگيم دارد فراموش مي شود

اما مادرم با تمام حماقت جلو آمد و تولدم را تبريك گفت .

 يادتان باشد ... خاطرات نفرت بار كسي را برايش هدريه نفرستيد .

 


  پ.ن: زندگی مانند ارّه است وقتی رویش قرار گرفتی

         نه راه پیش داری و نه پس . 

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 20:51 | لینک  |