تبليغاتX
مشتوک
نیمه شب برق ها را خاموش می کنم ، پنجره را باز و سیگارم را روشن ...

 

من معمولا اعتقاد زیادی به فال نداشتم ( وزیاد ندارم )

اما از بچه های فال فروش زیاد فال می خریدم 

برای من همیشه خیلی عجیب و باور نکردنی بود

که معمولا یک چیز در تمام فال های من مشترک بود

و آن اینکه همیشه این جمله تکرار میشد :

یک زنی تو را خیلی دوست می دارد و همیشه برایت دعا میکند

و خیر و برکاتی که به تو می رسد از دعای اوست

من خیلی راغب بودم که بفهمم چه کسی ...

 

حالا می فهمم که در تمام این سالها آن خیلی بیشتر از آنچه من به او می اندیشیدم

مرا دوست می داشته و برایم دعا می کرده .


 

دوستت دارم

           چونان گریه ی نوزاد

                   که مادر به صداش آرام دارد

 

و خواهد دل من ،

            « بوسه ی تو بر رخ من »

                     باشد آرام دلم ، در نفس آخر من 

 

 

  که چو با بوسه ی تو چشم گشادم به جهان

                                 به همان بوسه ی تو ،

                                         چشم فرو بندم از آن

 

مادران سایه ی حق اند به روی سر خلق

       ای خدا سایه ی عشقت ز سرم کم نکنی

 


 

توصیه ی اخلاقی :  ای مقاله رو بخونید :  http://mehdood.blogfa.com/page/virani.aspx

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 18:52 | لینک  | 

 

 

بیایید کور باشیم .

بیایید نبینیم این همه ظلم را

بیایید کر باشیم

بیایید نشنویم صدای کمک خواهی مسلمین را

بیایید لال شویم

و هیچوقت سخن حق را نگوییم

                (گویی که هیچ وقت چیزی درباره اش نشنیده ایم )

بیایید روشنفکرانه و خون سرد عمل کنیم

                                                  ... و با آرامش

و هیچ وقت صدایمان را بالا تر از صدای بیداد ظالم نبریم .

 بیایید فلج شویم ...

و هیچ اقدامی برای بهبودی هیچ چیز نکنیم.

بیایید همه با هم فرافکنی کنیم ...

         و تا ابد هیچ کداممان اصلاح را از خودمان شروع نکنیم

بیایید چشمانمان را ببندیم و احساس امنیت کنیم

       و به روی خودمان نیاوریم که اسرائیل در کمین ماست

         و اگر گفت کسی ...

                                   در جوابش به صراحت

                                                               بگوییم : « جداً ؟ »

 

     بیایید دیوانه شویم ...

و فراموش کنیم خون این همه آرزوهای پرپر شده را

        این همه عقل محض را

                      این همه ای را

                  که هر کدام در جوانی ... پیر عرفان

                                                             بودند  ... 

                                                                     - و رفتند -

بیایید فراموش کنیم که برای اهدافمان ... چه ها که نکشیدیم

                                                   و چه ها که از دست ندادیم

بیایید خیال کنیم که تمام ایها خیال کابوس ناکی بیش نبوده .

 

                  بیایید تعطیل باشیم   - کما فی السابق –

 

و بیایید به اعتراض بر این بیت که

             « لال شوم ، کور شوم ، کر شوم /

                                                          لیک محال است که من خر شوم »

 

    بلا نسبت جان شریفمان

                همگی با هم خر شویم .

بیایید نفهمیم وظیفه مان چیست .

بیایید کور شویم و کر .

و نبینیم خون گریه ها و ضجه های آقا را

که شاید تنهاترین امام ماست

و تنها امام ماست .

و ندانیم که بقیه ی امامانمان را

همت پست کسانی مثل ما کشت .

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 17:48 | لینک  | 

 

گر که حق می طلبی بسم الله

حق

اگر گرفتنی است

پس باید گرفت

امام حسین (علیه السلام): « قد خذلتنا شیعتنا »  

     ( وای بر ما اگر اینچنین شیعه ایم)   

نوشته شده توسط صادق در ساعت 10:19 | لینک  | 

به نام خداوندِ حسین (ع)

 

ما اکنون می توانیم ادعا کنیم که در این جامعه ی اسلامی (و در این دولت حقه) به عدالت دست یافته ایم و همه چیز تحت کنترل است . ما طی ۲۹ سال که از انقلاب می گذرد توانسته ایم فرهنگ مردم را بالا ببریم به گونه ای که اکنون نه تنها به لحاظ اقتصادی هیچ مشکلی وجود ندارد و تازه هر ایرانی تا سال آینده دارای یک ویلا با مساحت ۱۰ هکتار در منطقه ی دریاکنار و یک دستگاه بنز تولید ایرانخو درو خواهد بود بلکه حتی برای دانسته های مردم هم عدالت و اعتدال رعایت می شود . ما برای بالا بردن سطح فرهنگ و معرفت مردم نسبت به دوران تاریک ستمشاهی . سعی کردیم با معرفی بزرگان علم و ادب و هنر و اسطوره های عدالت . تقوی و ساده زیستی جایگزینهایی را به جای خوانندگان و بازیگران مبتذل و فیلمهای مستهجن . جامعه را از فقدان تفکر و خیالبافی نجات دهیم .

 

  حالا برای روشن تر شدن موضوع چند مثال را بیان میکنیم :   مثلا قبلا (قبل از انقلاب) مردم علاقه ی شدیدی به گوگوش و داریوش داشته اند و ما برای جایگزینی علاقه مردم به اینگونه خوانندگان و بازیگران و ترویج فساد و خصوصا به جای علاقه به فیلم و سینمای مستهجن . سینمای اسلامی و معنا گرا را در راستای ترویج دین و اخلاق اسلامی عرضه کردیم و علاقه ی مردم را به افرادی درست و  حسابی مثل  گلزار و گلشیفته فراهانی و امین( بی)حیا یی و بنیامین رو جایگزین کردیم و سعی کردیم برای قرار گرفتن در مسیر پیشرفت و توسعه حتی موسیقی کهنه مان را با سازهای جدید تعدیل کنیم و جناب اصفهانی در این زمینه واقعا مردم ایران را مدیون خود کرده اند  . همچنین برای ترویج خلاق سلامی فیلمهای بسیاری ساخته  شده که به کودکان از همان بچگی یاد می دهد که باید که طرز رفتار آنها با بزرگتر ها و ورود آنها به جامعه به چه ترتیبی باید باشد (به فیلم صد راه برای ذله کردن پدر و مادر ها و رؤیای خیس می توان اشاره کرد) همچنین فیلمها زیادی ساته شده که در آن اخلاق نبوی را با (دوستان و ) دشمنان نشان میدهد و هر ساله تعداد زیادی از آنها در هفته ی ۸ سال دفاع صددرصد مقدس نمایش داده می شود .  و. برای قهرمان پروری هم جایگزین بتمن و سوپر من را اسپایدرمن قرار داده ایم ( که شاید در آینده جای امامان را که دیگر کهنه شده ند به آنها بدهیم خودتان قضاوت کنید که موقع انجام یک کار دشوار  استفاده از عبارت " یا اسپایدر من " جذاب تر و با کلا تر نیست ؟ )

ما حتی در برنامه ی کودک هم از سینمای واقیت گرا و مذهب گرا استفاده می کنیم و "دیجیمون" مثال خوبی است . 

 

و برای مثالی دیگر قبل از انقلاب اغلب مردم  با علما آشنایی کافی نداشتند اما اکنون می بینیم که تمام علما در همان بدو توفًا(فوت) به مردم معرفی میشوند . مثل دیروز و امروزی که تعداد کثیری از مردم با آیت الله مجتهدی تهرانی و دکتر سید جعفر شهیدی آشنا شدند .    


آیا این عین  عدالت (یا بحشی از آن) است که هر ایرانی حداقل یک فیلم از محمد رضا گلزار یا امین بی حیا دیده است (و شاید  یک برنامه با مجری گری شهریار  یا حسنی)  اما شاید حتی یک بار هم نام "مجتهدی تهرانی" یا "حق شناس" را قبل از فوتشان نشنیده باشد (چه رسد به اسم کتابی از آنها) ؟ 

آیا این انصاف است که این همه روزنامه و شبکه ی خبری در طول خیلی سال . تنها سخنی که در مورد آنها بگویند ساعت تشییع جنازه ی آنها باشد ؟

           

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 15:18 | لینک  | 

هی منتظر شدم که کسی سراغی از ما بگیره ولی نه.... انگار که خبری نیست .

مثل همیشه همه بی خبری طی میکنن وما هم 

 ای...بدک نیستیم... به مرحمت شما ... خیلی ممنون... من هم همینطور .سلام برسونید

شهرام جزایری / برجهای دوقلوی شیراز / دستگیری رؤسای تشکلات دانشگاه شیراز / 

اخفای اسامی مفسدین اقتصادی / هزاران گند قوه ی قضائیه ... و ۶۰ میلیون آدم بی بخار و

بی تفاوت . . .  و در تحصن مقابل قوه ی قضائیه فقط ۱۰۰۰ نفر شرکت کردند ... و هیچ کس

هم صدایش در نمی آید ... نه دفاع نه مبارزه  و تنها "شکمو عشق است ... بی خیال وظیفه و  مسئولیت اجتماعی و شرعی و عرفی و اخلاقی " 

 و لا یغیر الله ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم        

  لیکن همه ی ما انتظار داریم بی هیچ تلاشی از جانب ما ... خدا یا امام زمان بیاد و جامعه رو

درست کنه ... یا اینکه می گیم این کار ها در حوزه ی اختیاری و مسولیتی ما ومردم نیست...

بلکه وظیفه ی دولت و حکومت است ... غر هم می زنیم که چرا جرم و جنایت و دزدی و فساد

زیاد شده ...  حقا که راست است که  " از ماست که برماست "   

 خدا هم در روزگاری به بنی اسرائیل گفت به فلان سرزمین بروید که آنجا

ژمال شماست و اگر به آنجا بروید اهل آنجا شهر را ترک خواهند کرد اما 

 بنی اسرائیل گفتند که ما نمیخواهیم بجنگیم . پس ای موسی تو و خدایت

بروید و با آنها بجنگید و اگر پیروز شدید و آنها رفتند ما هم میایم .  خدا هم

که دید آنها بخاری ازشان بلند نمی شود آنها را از نعمتش محروم کرد و از آن

موقع تا به حال آواره و سرگردان مانده اند .  

حکایت ما هم بهتر از آنها نیست با این همه بی تفاوتی .

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 14:25 | لینک  | 

 

دلم لک زده واسه یه دل سیر بارون ... توی هوای ابری گرم زمستون

بارون غوغا می کرد ... یه جای خشک روی بدن و لباسهامون باقی

نمونده بود . اونقدر زیاد اومد که آب از کاپیشنهامون نفوذ میکرد . اما

 هنوز سه تایی داشتیم زیر بارون توی پارک فیطریه قدم می زدیم و

اون ها هم سعی می کردن منو منصرف کنن . انگار محمد بابام بود و

اون یکی مامانم ...  می خواستم خ.ک. کنم اما اون روز زندگیم فرق

کرد .       اما حالا یه چیز هایی منو رنج میده ...

             پشیمانی روزهایی که نیامده  (ندامت از آینده ای که در راه است)

هوس یه دل سیر خواب کرم  .  دل خوش سیری چند ؟


اینها رو تابستون پارسال نوشته بودم . و حالا اتفاقی پیداش کردم و اینجاست .

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 17:9 | لینک  | 

 

خدایا من دارم برای که می نویسم ؟ این همه شعر و نامه و چرک نویس...

آخر برای که ؟ چه کسی قرار است روزی این همه دفتر و یررسید را ورق بزند

و از احساسات من باخبر شود ؟ چه کسی می تواند با خواندن اینها بفهمد

حسی را که من از شنزار سرد کف یک جنگل می یابم ؟

ولی باز هم می نوسم ... شاید روزی کسی فهمید ... شاید .   

نوشته شده توسط صادق در ساعت 16:41 | لینک  | 

 

من نتونستم . . . چه درباره ی وبلاگ ... چه دوستی ... چه عاشقی

و حتی در مورد یک دوست داشتن ساده یا دادن یک نامه . .. من تا به

حال کلی نامه برای اینو اون نوشته ام که هیچکدومو نتونستم به دست

مخاطبهاشون بدم .

این وبلاگ هم تنها دلخوشی منه . حالا هم که باید برم شهرستان .

من کنکور همون رظته و شهری که می خواستم قبول شدم . هر چند

خیلی ها فکر می کنن سخته برای یه آدم ... به هر حال من می رم

به شهر زنده ها و این برای من نیمه عمر و نیم زنده یا شاید نیم مرده

خوب باشه و حتی یه امتیاز و شاید من هم روزی زنده شوم .

و فعلا به جز چایی خوش عطر جلوم که برای خوردنش باید پا روی

عهدم و البته سلامتی ام بگذارم و این سیگاری که تا مشتوک سوخت

و من بهش لب نزدم بهترین خاترات من اند و به زیبایی تلخی طعم چای اند 

وقتی که آدم با یه عالم خستگی توی برف و سرما از راه میرسه و می چپه 

زیر کرسی . .. اما اون خاطرات هم مثل پدر بزرگ من سریع گذشت و حالا هم

مادر بزرگم فکر میکنه که مرده و پیش اونه .         خداحافظ شهر کثیف تهران

و به امید فرو ریختن آسمان خراشهای بلندت . خداحافظ

 

                   

نوشته شده توسط صادق در ساعت 12:32 | لینک  | 

 

سلام  دوستان و رفقا و آشنایان کم پیدا .

من قول داده بودم چیزی بنویسم .

اما هر چه می اندیشم چیزی به این مغز نرم و بی اسخوان خطور نمی کند

و فضای این " اینترنت خانه " یا همان کافی نت کافی نیست برای تخیل . شاید اگر

طبق اسم اینجا روزی کافه هم سرو شود این مغز بی بال و زمین گیر من نیز در

دود قهوه و بوی سیگار  مثل قبل برایتان فلسفه ی بلاهت و حمق را تشریح کند .

 

اما ترجیخ می دم به جای این شر و ور ها وقتی مودم کامپیوترم درست شد کنار

نور نه چندان دلربا ولی روشن پنجره ی دیواری اتاقم برایتان شعری بنویسم تا

برای ابد آن را از بر کنید و برای دوست دارانتان بخوانیدش.

تا آن روز بدرود .


خط چهارم از پایین کلمه ی دوم "ترجیح" است ولی ترجیح می دهم در متن

 دستنبرید و همان "ترجیخ" بخوانید .

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 12:14 | لینک  | 

 

سلام . من باز هم اومدم . شاید با خودتون دارید می گید  oh shet دوباره این پیداش شد

 یادمه پارسال این موقع سمت بالای دریاچه گهر بودیم .

و امسال در تنهایی دارم می دقم .   ... توی این روزگار . شما ها چرا خفه خون گرفتید

و یه بار نه حالی از ما می پرسید و نه سراغی از ما می گیرید . چی شد ؟ نه به اون

زمان ها که هر روز دو سه نفر سراغ ما رو می گرفتند نه به حالا که دو سه ماه گذشته

و فقط میشه گفت ... تو دهن آدم بی مرام و رفیق نیمه راه .

به زودی دوباره برمی گردم ... با حرف های نو و بویی تازه و رنگی کهنه. تا اون موقع

به درک .

 

نوشته شده توسط صادق در ساعت 19:9 | لینک  |